اشكي در گذرگاه تاريخ
از همان روزي كه دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل ، از همان روزي كه فرزندان حضرت آدم صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد ، آدميت مرده بود گر چه آدم زنده بود .
از همان روزي كه يوسف را برادر ها به چاه انداختند از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند آدميت مرده بود گر چه آدم زنده بود .
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغ آدميت بر نگشت
من از پژمردن يك شاخه گل ، از نگاه ساكت يك كودك بيمار، از غم يك مرد در زنجير ، حتي قاتلي بر دار اشك در چشمان و بغضم در گلوست و اندر اين ايام پياله زهرم ، زهر ِ مارم در سبوست .
مرگ او را از كجا بارو كنم ، صحبت از پژمردن يك برگ نيست فرض كن مرگ ِ يك قناري در قفس هم مرگ نيست فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست ، فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست ، در كويري سوت و كور ، در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور صحبت از مرگ عشق ، گفت و گو از مرگ
انسانيت است ... !
طراح قالب