تبليغاتX
دم همتون گرم

     

 

 نشسته بود رو زمین و داشت تیکه هایی رو از زمین  جمع می کرد !

بهش گفتم : کمک نمی خوای؟!                  گفت : نه... !

گفتم : خسته می شی خوب بذار کمکت کنم دیگه... !

گفت : نه ، خودم جمع می کنم !

گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟!  بد جوری  شکسته معلوم نیست چیه ...؟!

نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم ! این تیکه های قلب منه که شکسته ،خودم باید جمعش کنم ...!

بعدش گفت : می دونی چیه رفیق ؟!   آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستن ،

وقتی می خوای یه دل پاک  و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته میندازن زمین و می شکوننش... !

می خوام تیکه هاش رو بسپرم به دسته صاحب اصلیش ، اون  دل داری خوب بلده ...!
می خوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب بشه ...!
آخه می دونی ؟!!!   اون خودش گفته که قاب های شکسته رو خیلی دوست داره ...!

تیکه های شکسته ی قلبش رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد ...!

و من توی این  فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم موندم  ...؟!

دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی...؟!

انگاری فهمید تو دلم چی گفتم !!!!

 برگشت و گفت : من دلم روبه  دست هر کسی نسپردم ! اون برای من هر کسی نبود ...!

گفت و این بار رفت سمت دریا ...!

سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که راز دارش بود...!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 15:13 توسط ربکا

طراح قالب

MOJGAN