تبليغاتX
دم همتون گرم

اشكي در گذرگاه تاريخ                 

از همان روزي كه دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل ، از همان روزي كه فرزندان حضرت آدم صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد ، آدميت مرده بود گر چه آدم زنده بود .

از همان روزي كه يوسف را برادر ها به چاه انداختند از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند آدميت مرده بود گر چه آدم زنده بود .

 بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغ آدميت بر نگشت

 من از پژمردن يك شاخه گل ، از نگاه ساكت يك كودك بيمار، از غم يك مرد در زنجير ، حتي قاتلي بر دار اشك در چشمان و بغضم در گلوست و اندر اين ايام پياله زهرم ، زهر ِ مارم در سبوست .

 مرگ او را از كجا بارو كنم ، صحبت از پژمردن يك برگ نيست فرض كن مرگ ِ يك قناري  در قفس هم مرگ نيست فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست ، فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست ، در كويري سوت و كور ، در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور صحبت از مرگ عشق ، گفت و گو از مرگ

انسانيت است ... !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 20:12 توسط ربکا |

 

 

 

 

                             

 

 

 

                     مراقب افكارت باش ، آنها به گفتار تبديل مي شوند

                     مراقب گفتارت باش ، آنها به كردار تبديل مي شوند

                     مراقب كردارت باش ، آنها به عادات تبديل مي شوند

                     مراقب عاداتت باش ،آنها به شخصيت تبديل مي شوند

                     مراقب شخصيتت باش ، آن سر نوشت خواهد شد . 

 

                   مثل این بچه سربه زیر باش تا مشکلی برات پیش نیاد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 18:53 توسط ربکا |

                      

      آسمان اینجا آبیست... من بین غریبه ها نیستم.... همه آشنایند اما....!!!!!
      هیچ آشنایی نیست...می دانی؟!!

      دلم بین این همه آشنایان غریبه..... پوسیده است...
      احساس حباب را حالا می فهمم... وقتی روی آب نگران ترکیدنست...!

+ نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 12:23 توسط ربکا |

طراح قالب

MOJGAN